بارانباران، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

من و مامان

بدترین روز زندگی مامان و بابا

1392/11/21 18:56
نویسنده : مامان باران
225 بازدید
اشتراک گذاری

 تا عمر دارم یادم نمی ره که دختر کوچولوی من بی حال روی دستم افتاد.

از اینجا شروع شد که دقیقا شب یلدا بود و ما خونه خانواده باباییش دعوت بودیم . باران خانوم دچار ببخشید بیرون روی و استفراغ شد . بعد از دکتر رفتن و گرفتن سرم تب قطع شد و ساعت 3 بعد از نیمه شب به خانه اومدیم و حالش بهتر شده بود. اما دوباره فردا بود که دوباره شروع شد و مارو روانه بیمارستان کرد به نظر نزدیکان به اون داروی گیاهی دادم اما فایده ای نکرد و بدتر شد طوری که دوباره و این بار بیمارستان رفتیم و دختری حسابی آب بدنش کم شده بود و بیحال بود. دوباره شبونه دکتر رفتیم و کمی بهتر شد اما از بس که بیرون روی پیدا کرده بود آب از بدنش دفع می شد.

فردا صبح دوباره دکتر رفتم و دخترم بی جون شده بود و دکتر سریعا نامه بستری بیمارستان رو نوشت نماند که بیمارستان جا نداشت و باران از حال رفت و من جیغ میزدم و توی صورت باران می زدم و آب بهش می دادم و باباش پاشو رو گاز گذاشته بود و چراغ قرمز بود که رد می کردیم . رفتیم بیمارستان نجمیه و خدا دکتر رو خیر بده که جای خالی پیدا کرد و باران توی قسمت ایزوله بخش کودکان بستری شد.

سه روز باران بیحال بود و همش خواب بود . بعد از سه روز تازه یه کم صداش در اومد . و من یه کم خیالم راحت شد و دکتر بود که اونجا منو ندامت کرد که چرا دیر آوردی و چرا  ....... منم نمی دونستم باید چی بگم. 

اینها مهم نیست مهم اینه که تا عمر دارم چهره باران رو یادم نمیره و جسم بی حالش که روی دستم بود خدا قسمت هیچکس نکنه چون بدترین صحنه زندگیم تا اون روز بود. حالا حالش خوبه اما وزنش حدود یک کیلو و نیم کم شده. 

امیدوارم همه بچه ها سلامت باشن و هیچوقت اینطور مریض نشن. انشاالله 

 

 

پسندها (1)

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و مامان می باشد