بارانباران، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

من و مامان

نوروز خجسته

عيد امسال ما ديگه دو نفر نبوديم يه فرشته كوچولو هم داشتيم. حتي تخم مرغ رنگي هامون هم يكي بهشون اضافه شد . خيلي خوبه اميد وارم همه تو سال جديد سلامت باشن و به همه آرزوهاشون برسن . منم واسه شازده زندگيم آرزوي سلامتي و روزهاي روشن آينده رو از خدا دارم.
2 ارديبهشت 1392

آمادگي براي عيد

ديگه كم كم داره هوا رو به عيد مي ره . صداي بهار داره مي ياد و دختر من هم داره بزرگ مي شه . با باران نميدونم چه طور كارها رو شروع كنم. مامانم گفت مياد و باران رو نگه مي داره تا من به كارهام برسم. اما اينطور نمي شد چون خودش هم كار داشت پس تصميم گرفتم خودم شروع كنم . باران رو مي گذاشتم داخل كرير و يواش يواش شروع كردم . اينطوري بود كه حدود 20 روز طول كشيد تا كارهام تموم شد. در اين ميون باران هم حسابي شيطوني كرد و ياد گرفته بود دستاشو كمي كنترل كنه بماند كه حسابي خودشو زخمي مي كرد و مجبور شدم دستكش دستش كنم. به هرحال دخملي آتيش مي سوزوندو من هم با هر زحمتي بود كارهارو كردم ولي در آخر بازم كارها موند . شيطون كوچولوي من تازه شورع كرده بود به ...
2 ارديبهشت 1392

شروع آلرژي

الهي واسش بميرم دخملي حساسيت زده هنوز معلوم نيست به چي اما لبنيات و بقيه مشتقات گاو هذف شد ضمنا آجيل و خيلي چيزاهي ديگه . اميدوارم خوب بشه اما انگار شير مامانش هم سيرش نميكنه بهش شير خشك دادم اوضاع حساسيتش بدتر شد خيلي ناراختم.  مامانم بعد از حدود يك ماه ونيم تازه قربونش برم رفت خونه . همه جا رو تميز كرد و در آخر با تمام زحمت هايي كه كشيد ه بود گفت: كاري نكردم عزيزم بچه خودمو ترو خشك كردم. پس مادر شدم كه چي كه تو سختي كنارت باشم . الهي قربونش برم خسته و كوفته رفت خونه. دستشو مي بوسم و من موندم و دختر و خونه .  از فرداش كه كار رو شروع كردم ديدم همچين هم كار راحتي نيست كه همه كار انجام بدي بچه داري هم بكني . اما بايد قوي مي بود...
2 ارديبهشت 1392

اولين روزهاي توي خونه

آخي خيلي ريزه ميزه هستش و از بيمارستان كه بعد از حدود يك هفته آورديمش شده 2/800 اما سعي مي كنم مامان خوبي باشم و بهش برسم تا قوي بشه. كوچولوي من صداش شبيه بچه گربه مي مونه. واقعا مامان شدن سخته اما شيرين هم هست و حاضري با همه سختيهاش بري جلو. شبها خوب خوب مي خوابه و مثل فرشته ها آرومه . اما تو روز نمي خوابه . وقتي شير مي خوره مثل آدمهاي مست مي شه و چشماش خمار مي شه .  اگه مامانم نبود نمي دونم چي مي شد . طفلي مادرم خيلي زحمت رو دوشش اوفتاد. همه كارهاي خونه رو ميكرد . تازه شبها هم اكثرا بيدار بود تا من بخوابم ساعت مي گذاشت و منو واسه شير بيدار ميكرد و بقيه كارها مثل بادگلو گرفتن و عوض كردن پوشك رو خودش انجام داد. دستش درد نكنه خيلي بي...
2 ارديبهشت 1392

واكسن!!!!!!!!!!

يكي از بدترين روزهاي زندگيم هيچوقت فكر نمي كردم اينقدر يه بچه زجر بكشه قربونش برم دخترم خيلي اذيت شد. حسابي جيغ كشيد. الهي بميرم از وقتي اومديم خونه يك سره گريه كرد طوري كه از حال رفت مجبور شدم صاحب خونمون كه يك خانوم جااوفتاده هست رو خبر كنم كه بياد به دادم برسه .  خيلي وحشتناك بود تنها كاري كه كردم حرف مامانم رو گوش كردم (هر وقت ديدي غش كرد يا نفس رفت برعكسش كن و بزن پشتش) و زدمش تا نفش اومد . رنگش طفلي مثل گچ ديوار شده بود و يك سره گريه مي كرد اعظم خانوم الهي خير ببينه به دادم رسيد و بچه رو آروم كرد از حدود 9 صبح كه واكسن زد تا حدود 4 بعدازظهر همين طور بود مي خوابيد و يكدفعه از خواب مي پريد تب شديدي هم كرد . با كمك پاشوره ...
2 ارديبهشت 1392

خنده شيرين

اولين خنده هاش خودشو نشون دادن خنده هايي كه گاه به گاه موقع شير خوردن بهم هديه مي ده . خيلي قشنگن اميدوارم هيچ موقع اين لحظه ها رو فراموش نكنم. اما دركل دختر خوش اخلاقه و بي خودي گريه راه نمي اندازه قربونش برم الهي همش دستشو مي خوره دكتر گفت عاديه اما نبايد عادت كنه و مك بزنه دختري هيجاناتشو با دستاش نشون مي ده بلا. ...
2 ارديبهشت 1392

كابوس مامان

از اينجا بود كه دختري حساسيتش شديد شد و نمي دونستم چيكار كنم هر چي دكتر بود بردم و دست آخر خدا خير بده دكتر ايمانزاده رو تشخيص حساسيت شديد داد و گفت كه من بايد رژيم غذايي داشته باشم به خاطر اينكه شير مي دم منم گوش كردم و گرفتم اما فايده نداشت و دختري همچنان خون دفع ميكرد بهم گفت زمان مي بره تا خوب بشه اميدوارم كه زودتر خوب بشه . البته شير خشك كمكي هم به دختري داد. اميدوارم زودتر خوب بشه ولي انگار حالا حالاها درگيرم  
2 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و مامان می باشد